<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یکی مثل من</title>
<link>http://bamanbeman1384.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 03 Aug 2006 04:39:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آخرین پست</title>
<link>http://bamanbeman1384.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>شوخی شوخی انگار این قضیه جدی شد. من دیشب تا کلی وقت خوابم نمی برد. داشتم در مورد یکی مثل من و وضعیتش فکر می کردم.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تقریبا می شه گفت به این نتیجه رسیدم که یکی مثل من باید در همین جا متوقف بشه.&amp;nbsp;خب حرف که خیلی می شه زد. ولی گذاشتم حرفا رو برای خونه ی جدید. نگران نباشید این بار &quot;یکی مثل من&quot; که نه ... &quot;من&quot; می خوام وبلاگ بنویسم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لینک وبلاگ جدید یکی مثل من : &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://clergyman.parsiblog.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=6&gt;کلرجی من&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Aug 2006 04:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bamanbeman1384&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>bamanbeman1384</dc:creator>
<guid>http://bamanbeman1384.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نظرم در مورد وبلاگ عوض شده</title>
<link>http://bamanbeman1384.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>به نام خدا
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز یه کلاس آموزش وبلاگ نویسی توی مدرسه برگزار شده بود که باعث شد با چند تا وبلاگ جدید آشنا بشم. وقتی چند تا از وبلاگ نویسی های حرفه ای یا شاید نیمه حرفه ای رو دیدم یه مقداری نظرم در مورد روش وبلاگ نوشتن عوض شد. یعنی گویا سبک وبلاگ نویس های حرفه ای یه کم تفاوت داره که اگه این لینک هایی که براتون می ذارم یه سری بزنین تا حدی متوجه می شین:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.khabgard.com/&quot; target=_blank&gt;خوابگرد&lt;/A&gt;&amp;nbsp;( آمار وبلاگ رو یه نگاه بندازین ) البته ممکنه بگین این که سایته ولی وبلاگ رو از روی آدرس تشخیص نمی دن بلکه سبک نوشتن و ادبیات و قالب اونه که تعیین می کنه آیا این وبلاگ هست یا نه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://nikahang.blogspot.com/&quot; target=_blank&gt;یادداشت های نیک آهنگ کوثر&lt;/A&gt;&amp;nbsp;: خب نیک آهنگ رو که می شناسین. حتما کاریکاتور هاش رو دیدین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://akrane.persianblog.com/&quot; target=_blank&gt;زمان بی کرانه ... ایران جاودانه... اکرنه&lt;/A&gt;&amp;nbsp;: ایشون هم مدیر پرشین بلاگه که اگه قرار باشه ایشون وبلاگ نویس درست و حسابی نباشه پس کی باشه؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://aseman.weblogs.us/&quot; target=_blank&gt;خاطرات و روزنوشت های یک آسمانی&lt;/A&gt;&amp;nbsp;: البته این تحت یک سایت خصوصیه که همون طور که گفتم به خاطر سبک نوشتن و قالب و فضاش وبلاگ محسوب می شه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://maroufi.malakut.org/&quot; target=_blank&gt;حضور خلوت انس&lt;/A&gt;&amp;nbsp;: این وبلاگ هم نوشته های عباس معروفی است که حتما می دونین داستان نویس هستش. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://manib.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;4 دیواری&lt;/A&gt;&amp;nbsp;: این وبلاگ هم وبلاگ جالبیه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و خلاصه وبلاگهای زیاد دیگری هم هستند که البته سعی می کنم در لینک های روزانه اضافه شون کنم. شما هم حتما با دیدن این سبک وبلاگ ها با من هم نظر خواهید شد که وبلاگ نویسی کمی با آن چه که ما به آن می پردازیم تفاوت دارد. البته با همه ی این حرفا هر کس نظر و سلیقه ی خودش را دارد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جاری باشید...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سعی دارم توی این چند وقته سبک نوشتن رو یه کمی تغییر بدم. تولد دوباره ی &quot;یکی مثل من&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جاری باشید...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Aug 2006 17:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bamanbeman1384&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>bamanbeman1384</dc:creator>
<guid>http://bamanbeman1384.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دقیقا همون وقت که فکرش رو نمی کنی</title>
<link>http://bamanbeman1384.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>به نام خدا 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی وقت ها که سرت شلوغه یا این که عجله داری، اگه یکی پیدا بشه و بخواد یه مطلبی رو بهت تفهیم کنه یا این که مثلا نکته ای رو یادت بیاره و خیلی هم روی حرفش پافشاری کنه چه حسی بهت دست می ده؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب ممکنه خیلی وقت ها از دستش عصبانی بشی یا این که مثلا بگی باشه برای بعدا یا این که حداقل به حرفش گوش نمی دی. ولی اگه اون کسی که می خواد&amp;nbsp;اون نکته&amp;nbsp;رو بهت گوش زد کنه خدا باشه چی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امشب ساعت هشت وعده داشتم و خیلی دیرم شده بود. اعصابم خیلی خرد بود تاکسی هم گیر نمی اومد و بعد از کلی وقت هم که بالاخره یه ماشین درب و داغون پیدا شد اون قدر آروم می رفت که داشتم دیوانه می شدم. و حالا ترافیک خیابون هم شده بود قوز بالای قوز. مدام به ساعتم نگاه می کردم و خدا خدا می کردم که اون بنده ی خدایی که باهاش وعده کردم زود تر از من نرسه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کنار دستم یه خانمی نشسته بود. شاید سی سال داشت. یه بچه ی کوچولو هم داشت که روی زانوهاش نشسته بود. فکر کنم بچهه هنوز مدرسه نمی رفت. شش سالش نمی شد. اما همین بچه ی شش ساله درسی به من داد که حالا حالا ها از یاد نمی برمش.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://i7.tinypic.com/21ecdjd.jpg&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 273px; HEIGHT: 395px&quot; height=440 alt=&quot;دستانت را بوسه می زنم مادر&quot; hspace=0 src=&quot;http://i7.tinypic.com/21ecdjd.jpg&quot; width=273 align=baseline border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی این هفت هشت دقیقه این مسیر کوتاه اون قدر این بچه قربون صدقه ی مادرش رفت که دلم برای این بچه ی مهربون ضعف رفت. جالبی کار این جاست که اصلا بچه گونه حرف نمی زد. حرفای لوس و این مدلی هم نبود. مثل یه بچه ی فهمیده که قدر مادرش رو می دونه با مادرش حرف می زد.اولش گفتم خب خیلی از بچه های دیگه هم همین کار رو می کنن ولی کم کم&amp;nbsp;احساس کردم فرق می کنه. یعنی واقعا هم فرق داشت. هنوز پیاده نشده بودم که بچهه دست مادرش رو گرفت و به مادرش گفت : &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; مادر ! اون قدر دوستت دارم که دلم می خواد دستت رو ببوسم.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و دست مادرش رو بوسید. مادرش یه لحظه که متوجه ما شد انگار خجالت کشیده باشه چادرش رو یه کم محکم تر گرفت که صورتش پیدا نباشه. این بچه ی کوچیک اون قدر این جمله رو مردونه گفت که من از خودم خجالت کشیدم. کاری که من تازه توی سن ۱۷ سالگی تونسته بودم انجام بدم اون هم با کلی ادا و اصول این بچه ی کوچولو داشت خیلی راحت و&amp;nbsp;مردونه توی سنی که هیچ کس ازش انتظار نداره انجام می داد. از هیکل گنده ی خودم جلوی این پسر بچه ی معصوم خیلی خجالت کشیدم. احساس کردم خیلی مردتر از منه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احساس کردم خدا داره می زنه پس کله م و می گه : &quot;ببین. نصف تو هم نیست. از سنت و این ریش سبیلت خجالت نمی کشی؟ یاد مادرت هستی؟ این قدر به ش احترام می ذاری؟...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا از همه ی این حرفا که بگذریم. بین خودمون... تا حالا دست مادرت رو بوسیدی؟ نه؟ یه یا علی بگو و تصمیم بگیر. آره خجالت نداره. این که تا حالا نبوسیدی خجالت داره. ماااااادرته!!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حله؟ تموم؟ آ ... قربون اون معرفتت. جاری باشی....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Jul 2006 17:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bamanbeman1384&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>bamanbeman1384</dc:creator>
<guid>http://bamanbeman1384.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک عصر جمعه می تونه ...</title>
<link>http://bamanbeman1384.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>به نام خدا 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک عصر جمعه می تونه این طوری شروع بشه که اول&amp;nbsp;بری یه دوش بگیری و بعد از این که موهات رو سشوار کردی و لباس هات رو&amp;nbsp;اتو کردی بری خونه&amp;nbsp;ی مادربزرگ. یاالله بگی&amp;nbsp;و وارد بشی و ببینی که گوشه ی حیاط سرسبز خونه ی مادربزرگ،&amp;nbsp;زیر&amp;nbsp;سایه ی درخت انگور&amp;nbsp;یه تخت گذاشتن&amp;nbsp;و کف حیاط رو هم آب پاشیدند و روی تخت، مادربزرگ نشسته و دورش چند تا ظرف میوه و تنقلات و داره با خاله&amp;nbsp;ت و مادرت اختلاط می کنن. دور حوض آبی خونه هم بچه ها دارن گرگم به هوا بازی می کنن. تا بیای یه کم دور و برت رو نگاه کنی و ببینی چه خبره، یه چایی لب دوز لب ریز لب سوز توی یک استکان کوچیک کمر باریک کنار دستته : &quot; مادر چاییت رو بخور سرد نشه&quot; . ... و همه چیز شاد و با طراوت و سرسبز و ... خلاصه همه چیز سر جاشه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;کی میایی؟&quot; hspace=0 src=&quot;http://i7.tinypic.com/21abmur.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی همون عصر جمعه می تونه این طوری شروع بشه که&amp;nbsp;قهوه جوشت رو توی خوابگاه روشن کنی و قهوه درست کنی. بری یه دوش بگیری و بدون این که موهات رو سشوار کنی، همون طور که حوله ی زرشکی رنگت روی سرته یه فنجون قهوه برای خودت بریزی و توی تاریکی بشینی کنار پنجره ی اتاقت و خیابون رو تماشا کنی. ماشین ها یکی یکی چراغ هاشون رو روشن کنند و کم کم اون قدر بیرون هم تاریک بشه که ردیف تیر چراغ برق های خیابون هم یک دفعه روشن بشه و صورتت زیر نور چراغ برقی که نزدیک پنجره ی اتاقته زرد رنگ بشه. می شه قهوه ت رو دو دستی بگیری جلوی صورتت و از پشت بخارش بیرون رو یه جور دیگه نگاه کنی و ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احساس کنی که برای یک مرد زشته که بزنه زیر گریه تا این که هق هقش تا اتاق بغلی بره و دوستاش بریزن توی اتاق و یکی از اون ها به اون یکی بگه : &quot;دوباره قاطی کرد. زودباش تلفن رو بیار&amp;nbsp;... شماره ی علی رو بگیر...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا این ها چه ربطی داشت به یکی مثل من؟! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جاری باشید...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 28 Jul 2006 15:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bamanbeman1384&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>bamanbeman1384</dc:creator>
<guid>http://bamanbeman1384.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>الا ان حزب الله هم الغالبون</title>
<link>http://bamanbeman1384.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;به نام خدا&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;یادم می آید وقتی با بابا صحبت می کردم و از خاطرات زمان جنگ می گفت من همیشه تعجب می کردم که چرا حرفایی که او می زنه با چیزهایی که در فیلم ها دیده ام فرق می کنه. همیشه از حرفهای بابا اول ترس و وحشت برم می داشت و اگر دلش می خواست بعدش هم از امداد الاهی و مدد غیبی و این ها می گفت یا مثلا از رابطه ی (چه بسا ) عاشقانه ای که بین رزمنده ها بود ولی همه ی این ها بعد از ترس و وحشتی بود که در من ایجاد می شد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;وقتی فیلم های جنگی ایران و عراق را می دیدم گاهی وقت ها انگار بدم هم نمی آمد که جنگی دیگر بشود و ما هم چند تا سرباز عراقی مفنگی و خنگ را بکشیم و کمی خوش بگذرانیم و در آخر هم یک تیر خوشگل بیاید وسط قلبمان و در حالی که سرمان بر زانوی دوستمان است جان بدهیم و احساس قهرمان بودن بهمان دست دهد و یک راست بیفتیم وسط بهشت. ولی وقتی حرفهای بابام رو گوش می کردم و مو به تنم راست می شد تازه می فهمیدم که نه بابا قضیه به این خوشگلی ها هم که میگن نیست. اون وقت بود که وقتی می خواستم نماز بخونم بعدش اشکم در میومد که خدایا اگه دوباره جنگ شد کمکم کن که اولا ضعیف نباشم و دوما اگر قدرت بهم می دی اخلاص هم باشه و الا کی تضمین می کنه که من اگه کشته بشم رستگار بشم. بالاخره از قدیم می گفتن نیت و اخلاص، مهم ترین رکن عمله حتی اگه اون عمل کشته شدن باشه.&amp;nbsp;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;امشب یه فیلم دیدم. یه فیلم خارجی یا دقیق تر بگویم آمریکایی. یه فیلم سه ساعته که &quot;استیون اسپیلبرگ&quot; اون رو کارگردانی کرده و برنده ی جایزه اسکار هم شده ( کارگردانی، فیلم برداری، تدوین و صدا ). اسم فیلم هست: &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;Saving Private Ryan&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp; که ترجمه ش کردن به &quot;نجات سرباز رایان&quot;. اگه می خوای یه کمی فضای جنگ واقعی رو حس کنی دیدن این فیلم بد نیست. اگه می خوای داغی ترکش رو احساس کنی یا ببینی خون ریزی یعنی چی یا بفهمی جون دادن چه قدر سخته ببینی ش بد نیست. یا این که اگه تا حالا ندیدی کنده شدن سر چه طوریه یا این که انفجار چه بلایی سرت میاره یه نگاهی بهش بنداز. اگه می خوای یه کم بفهمی ... ای بابا.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;تازه می فهمم کشته شدن یه بچه ی توی لبنان اون قدرها هم که بشه توی اخبار در موردش ابراز تاسف کرد ساده نیست. هنوز که دارم این متن رو می نویسم دستام می لرزه. شنیده بودم که یکی از رزمنده ها تعریف می کرد که داشتم با دوستم حرف می زدم که یه دفعه با گلوله ی تانک سر دوستم رفت ولی تا حالا ندیده بودم. یعنی توی فیلم های دفاع مقدس ما که این خبرها نیست. تیرها همه ش یا توی پا می خوره یا دست اگه هم قرار باشه اون رزمنده شهید بشه می خوره وسط قلبش بعد هم خیلی رمانتیک می افته روی شونه ی دوستش و به همین راحتی. بابا سخته. قراره روح از این بدن خارج بشه. اون قدر سخته که حضرت موسی هم می گه مثل گوسفندی که زنده زنده پوستش را کنده باشند قبض روح شدم. ( تازه حضرت موسی از کسانی بودن که نسبت به بقیه خیلی راحت قبض روح شدند).&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;در مورد عاشورا هم همین مشکل رو داشتم. بابا جنگه! چرا این قدر احساسی به قضیه نگاه می کنیم؟ دیدن تشنگی بچه ی کوچیک کلی طاقت می خواد. من چه می فهمم تیر توی قلب و سینه خوردن یعنی چه. من چه می دونم تیر از پشت سر در آوردن یعنی چی. من چه می دونم که مثله شدن بدن یعنی چی. من چی می دونم دیدن همه ی این صحنه ها برای یه پدر چه قدر مشکله. من چه می دونم که حفظ کردن ایمان توی یه همچه شرایطی چه قدر مشکله. خدا منو ببخشه ولی یه دستی به گردنت بذار. ببین جدا کردنش اون قدر ها هم که توی مجالس می گن راحت نیست. بی خود نیست که اون اهل دل که رفته بود کربلا تمام مدت سفر رو توی کربلا پا برهنه بود. می گفت این جا زمینیه که حجت خدا زمین خورده. لا اله الا الله ... چی دارم میگم!!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;با همه ی این حرفا دلم فقط به این آروم می شه که &quot; الا ان حزب الله هم الغالبون &quot;.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;A href=&quot;http://fromisraeltolebanon.info/&quot; target=_blank&gt;به این عکس ها هم یه نگاه بندازین&lt;/A&gt;. نتیجه ی فتوای خاخام های یهودی یا بهتر بگوییم &quot;صهیونیست&quot;. &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اللهم عجل لولیک الفرج &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 23 Jul 2006 17:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bamanbeman1384&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>bamanbeman1384</dc:creator>
<guid>http://bamanbeman1384.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز فرزند</title>
<link>http://bamanbeman1384.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;به نام خدا&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;&quot;من و علی دو پدر این امت هستیم و ... &quot;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;مدام در ذهنش تکرار می شد. صبح تا شب و بعضی شب ها تا صبح. انگار وقتی آدم از گرما کلافه شده باشد سوزن ذهنش هم روی یک خط در جا می زند مدام. از روز شهادت حضرت زهرا شروع شده بود. مدام همین یک خط در ذهنش بالا و پایین می رفت. در اتوبوس، در خیابان، در کلاس های اضافه ای که در تابستان می رفت و حتا در خوابگاه و قبل از خواب. &quot; انا و علی ابوا هذه الامه و ... &quot; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;بعضی وقت ها به آخر جمله که می رسید یک موج کوچک روی پلک پایینش جمع می شد و اطرافش مثل دریا می شد. مثل رقص نور خورشید بر سطح دریا. خیابان و مردم، همه زیر آب می رفت و نور خورشید روی موج کوچک پایین چشمش بازی می کرد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;تحمل گرمای طاقت فرسای قم و تنهایی، به اندازه ی کافی سخت بود، روز مادر هم اضافه شده بود. هر سال، روز مادر برای خودش ماجرایی بود. هدیه ی مامان، تیغ زدن جیب بابا و شیطنت های خواهر و برادر ها برای درست کردن اسباب شادی و خوشحالی. امسال از هیچ کدام خبری نبود. درس، درس، درس. فقط برای این که مجبور بود مدرک کارشناسی را یکسال زودتر بگیرد. البته بی ربط هم نبود؛ مگر چند بار قرار بود راه ِ رفتن به کارشناسی ارشد برایش باز شود؟! اصفهان بی اصفهان!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;قدیم تر ها روز مادر تعطیل بود ولی چند سالی بود که برنامه تقویم عوض شده بود. آن روز بعد از ظهر هم کلاس داشت. دیگر خبری هم از خواهر نبود که دور از چشم مادر، برادرش را کنار بکشد و با لحن شیطنت آمیز دخترانه ای بگوید: &quot;داداشی! امسال چند تومن روت حساب کنم؟ ده هزار تومن هستی؟...&quot; و او با تعجب و انکار بگوید:&quot; ده هزاااااار تومن؟ ...&quot; و دست آخر هم لحن فریبنده ی خواهرش همان ده هزار تومان را از جیبش بیرون بکشد و قال قضیه کنده شود و یک کلمه ناقابل، گل کلایش را باز کند: &quot;داداشی&quot;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;نه. آن روز عصر دیگر خبری نبود. او هم کاملا فراموش کرده بود که اصلا امشب شب میلاد و از این حرف هاست. از کلاس بیرون آمد. خیابان دور شهر ترافیک بود. بیش از هر روز. هنوز فرصت پیدا نکرده بود اعصابش خرد شود که صدای باند بلندگو یک دفعه خرد به صورتش. مثل موج. یک دفعه و با شدت:&quot; گلی که مصداق تولااااای ... تولااااای ... &quot;. لحظه ای توقف کرد. تازه کلمات داشتند مفهوم پیدا می کردند: &quot; حضرت زهراست گل یاااااسه ... گل یاااااسه...&quot; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;دوباره یک موج دیگر، روی پلک پایین. از همان موج ها که خیابان را می برد زیر آب. هنوز تلؤلؤ خورشید روی موج می درخشید که از میان آب، جوانی خندان با یک سینی شربت جلو آمد: &quot; بفرما اخوی... مبارک باشه.&quot;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;شربت خنک، توی گرمای بعد از ظهر قم خیلی می چسبید. خنکی ش تا ایستگاه حرم، هنوز باقی بود زیر زبانش. پیاده شد. تنها بود. یعنی فکر می کرد که تنهاست ولی انگار کسی دنبال ش بود. انگار یکی بود که در هر جایی و هر موقعیتی حرفی در گوشش می زد و بر روی حرفش هم خیلی مصر و لج باز بود. یکی بود که اول هر صبح وقتی به یک صندوق صدقات می رسید آرام در گوشش زمزمه می کرد: &quot;اول صبحه ها!&quot; . بعضی وقت ها که به حرفش گوش نمی کرد. اوضاع به هم می ریخت. دست از سرش بر نمی داشت. سرش داد می کشید. حتی سر کلاس، پیش همه ی دوستانش. گاهی وقت ها او را به &quot;غلط کردم&quot; می انداخت، جوری که مجبور می شد همان وقت یک اسکناس از جیبش در آورد، نیت کند و در جیب دیگرش بگذارد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;از اتوبوس پیاده شد. سر &quot;گذر خان&quot; خواست بپیچد که دوباره آن صدا، بلند داد زد:&quot; هووووی ... امروزم یادت رفت؟ حتی امروز که روز مادره هم؟! یالا برگرد&quot;. توقف کرد. نمی شد با این صدا مخالفت کرد و الا تا خود خوابگاه دست از سرش بر نمی داشت. سرش را پایین انداخت و رو به حرم ایستاد. دست بر سینه گذاشت: &quot;السلام علیک یا بنت رسول الله. السلام علیک یا بنت فاطمة و خدیجة ... &quot; خواست برود که دوباره آن صدا شروع کرد. این بار نه عصبانی که با بی خیالی. انگار که صدایش را کسی نمی شنود. در گوش او زمزمه می کرد: &quot; آن قبر که در مدینه شد گم ... پیدا شده در مدینه قم&quot; . خودش را زده بود به آن راه ولی می دانست که همین یک جمله تاثیرش را می گذارد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;از دست این صدا نمی توانست فرار کند. از عواقبش می ترسید. تا به حال دعوای این صدا را زیاد دیده بود و می دانست نمی تواند از پسش بر بیاید. در دلش تشر زد:&quot; خب گفتم دیگه. دیگه چی می خوای بگم؟!&quot; باز صدا همان طور بی خیال شعر را تکرار می کرد: &quot; آن قبر که در مدینه شد گم ... &quot;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;نمی توانست با صدا در بیافتد. نگاهش را از روی زمین بالا آورد تا رسید به گنبد طلایی حرم. چند لحظه ای آرام ماند. خطاب به صدا، در دلش گفت: &quot; فقط به خاطر تو. ببین چه بلایی سر من آوردی امروز&quot;. لب هایش تکان خورد: &quot; السلام علیک یا فاطمة الزهراء. خانم روزتون مبارک&quot;. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;دلش لرزید. موج آمد و مردم و ماشین ها را و حتا اتوبوس های به آن بزرگی را زیر آب برد. مردم کج و معوج می شدند و از جلوی چشم هایش رد می شدند. بیشترشان برای خرید هدیه ی روز مادر به بازار آمده بودند. لباس ،گل، شیرینی، ... هر کس در حد توان خودش. از صدای مردم همهمه ای می شنید فقط. انگار که از از زیر آب به صدای آن ها گوش کند. انگار که از زیر موج. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;***&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;خوابگاه خالی خالی بود. دوستانش همه به شهر های خودشان رفته بودند و حتما آن هایی که مادر داشتند آن وقت پیش مادرهاشان بودند. شب شده بود. اذان می گفتند. هنوز ته آسمان سرخ بود و به جز ماه و ناهید هیچ کس در آسمان نبود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;زیر اندازی روی پشت بام پهن کرد رو به قبله. حرم طرف راستش بود. از همان اول به خاطر این که از پشت بام خوابگاه حرم پیدا بود، از پشت بام خوشش می آمد. نماز که تمام شد تسبیح را برداشت و به طرف حرم نشست. تسبیح را بالا برد، به طرف حرم نگه داشت و دانه ی اول را بین دو انگشتش گرفت. نور ریسه های لامپ، که از گلدسته ها آویزان بودند حرم را روشن تر کرده بود...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;نیت کرد. دانه ی اول را از بین انگشتان ش رد کرد و دانه ی بعدی را گرفت:&quot;الله اکبر&quot; و دانه ی بعدی را هم رد کرد:&quot; الله اکبر&quot;. دانه ی بعدی و دانه های بعدی: &quot;الحمد لله&quot; ... &quot;سبحان الله&quot; ... یک دور کامل. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;دوباره موج آمد و جلوی حرم را گرفت. این بار موجی آرام. بی سر و صدا. درخشان و بلورین. مدت ها بود که حرم را از زیر موج، در آسمان تیره ندیده بود. رنگ دیگری داشت. با بقیه ی اوقات فرق می کرد. مثل دریای شب، آرام و عمیق، ساکت و بی تلاطم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;سرش را پایین انداخت و آرام گفت:&quot; هدیه من رو هم قبول کنین...&quot;. موج آرام از روی پلک ها گذشت و بر روی گونه هایش لغزید. موج همه جا را پر کرد. چشم، صورت، لباس و سجاده اش... شانه هایش شروع به لرزیدن کرد. دریا مواج شد. چراغ های حرم در هم تنیده می شدند و باز از هم جدا می شدند. آب روی گنبد را گرفته بود. هر بار گنبد شسته می شد و از روی صورتش پایین می ریخت. صدای دریا را به وضوح می شنید &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;باران، موج، تلاطم، خروش، ... نور ... در همان هیاهوی دریا، همان صدای همیشگی باز شروع به صحبت کرد. این بار واضح، بلند و پر طنین. همه جا را پر کرده بود، حتی ناهید و ماه را. &quot; انا و علی ابوا هذه الامة... &quot; من و علی دو پدر این امت هستیم....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;نگاهش را بالا آورد. به گنبد رسید. لحظه ای مکث کرد. از گنبد رد شد. رفت بالا تا رسید به ناهید. موج، ناهید را با خود برد. تمام نیرویش در حنجره جمع شد و سکوت محله شکست:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;&quot;مااااااااادر .... &quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Jul 2006 18:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bamanbeman1384&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>bamanbeman1384</dc:creator>
<guid>http://bamanbeman1384.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولد حضرت زهرا سلام الله علیها و روز مادر مبارک</title>
<link>http://bamanbeman1384.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>به نام خدا 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;امروز دو تا حدیث خیلی قشنگ توی تبیان دیدم که خیلی به دلم نشست:&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;امام رضا عليه السلام به واسطه&amp;nbsp;پدران بزرگوار خود از حضرت رسول (&amp;nbsp;صلي الله عليه و آله ) نقل مي كنند كه پس از ازدواج على و فاطمه (عليهما‌السلام) خداوند عزوجل فرمودند: &quot;اگر على عليه السلام را نمي آفريدم براى دخترت فاطمه همتا و همسرى در روى زمين يافت نمي شد.&quot; (۱)&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;یه حدیث دیگه هست که دیگه کولاکه:&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;امام رضا عليه السلام از اجداد گراميشان نقل مي كنند كه پيامبر صلي الله عليه و آله و سلّم به على عليه السلام فرمودند: سه فضيلت به تو داده شد كه به من داده نشده است. على عليه السلام عرض كرد: چه چيزهايى به من داده شده است؟ فرمودند: تو پدر زنى چون من دارى كه من چنين پدر زنى ندارم، همسرى چون فاطمه به تو داده شده كه به من داده نشده است، حسن و حسين به تو داده شده كه به من داده نشده است.&quot;(۲)&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;این هم یک آیه قرآن که مسئولیت ما رو خیلی مشکل می کنه:&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;و وصینا الانسان بوالدیه حملته أمه وهنا علی وهن و فصاله فی عامین أن اشکر لی و لوالدیک إلی المصیر&quot; ( آیه شریفه ی ۱۴ سوره لقمان )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;و انسان را نسبت به پدر و مادرش سفارش کردیم. مادرش او را با سستی در پی سستی بارداری کرد و مدت شیرخوارگی اش دو سال بود...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه ه ه ه ه مااااااااااااااااااااااااااااه.... وای خدا. دختر خانم ها که احتمالا یه روزی این تجربه رو خواهند داشت ولی آقا پسرا اگه یه بار امتحان کنن بد نیست: یه سنگ سه کیلویی هم نه ... یک کیلویی رو با یک پارچه ببندید به شکمتون و سعی کنید کارهای روزمره تون رو مثل سابق انجام بدید... مطمئنم اگه یه روز این کار رو بکنین شب که می شه ( اگه یه کم معرفت داشته باشین ) به دست و پای مادرتون می افتین. باور ندارین امتحانش مجانیه. تازه فقط وزنش نیست، هزار نوع مراقبت داره، صدای شدید نباید بشنوه، سرما و گرما باید کم و زیاد نباشه، ضربه نباید بخوره، مادر باید چشم و گوش و زبانش رو هم نگه داره به خاطر بچه ش ... اوووووه ... قربونت برم مادر. چی کشیدی واسه ی این قند عسلت!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در ضمن نکته ی آخر این که امروز روز زنه و البته یکی از مهم ترین خصوصیت های زن مادر بودنش هست ولی امروز قطعا روز همسر هم هست!!!( بابا گوش کن! واسه هدیه مامان هنوز یه سی چهل تومنی کم داریم )&amp;nbsp;. آقایون هم برای همسراشون یک هدیه ای بگیرن. حتی اگه فقط یه جمله&amp;nbsp;باشه.جمله ای&amp;nbsp;که ممکنه چند وقت باشه که به خانمشون نگفتند. خجالت نکشین این جمله ها که فقط مال دوران نامزدی نیست!!! مگه هنوز دوستشون ندارین؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخ خ ... یه چیزی داشت یادم می رفت. یک کلیپ خیلی قشنگه که در مورد مادره. می تونید از این جا ببینیدش: &lt;A href=&quot;mms://www.barakastreaming.com:8088/awakening/mother_052705.wmv&quot; target=_blank&gt;این جا&lt;/A&gt;&amp;nbsp;با حجم بیشتر و &lt;A href=&quot;mms://www.barakastreaming.com:8088/awakening/mother_small052705.wmv&quot; target=_blank&gt;این جا&lt;/A&gt;&amp;nbsp;با حجم کمتر و البته کیفیت تصویری کمتر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز مادر مبارک و جاری باشین....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 424px; HEIGHT: 307px&quot; height=432 alt=&quot;روزت مبارک مادر&quot; hspace=0 src=&quot;http://i2.tinypic.com/205s3v9.jpg&quot; width=424 align=baseline border=0&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;---------------------------------------------------&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;۱.مستند الرضا،ج 1، ص 141، حديث 1۷۷&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=1&gt;۲.&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;FONT size=1&gt; مسندالرضا، ج 1، ص 119، حديث 81&lt;/FONT&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Sun, 16 Jul 2006 07:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bamanbeman1384&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>bamanbeman1384</dc:creator>
<guid>http://bamanbeman1384.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی کاری می ری  دنبال هنر؟</title>
<link>http://bamanbeman1384.blogfa.com/post-18.aspx</link>
<description>به نام خدا 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادم میاد یه موقعی وقتی می دیدم که مثلا جایزه بهترین داستان کوتاه به فلان داستان داده شده تعجب می کردم چون هر چی می خوندمش به نظرم بی سر و ته میومد. یا این که مثلا بهترین فیلم جشنواره رو که می دیدم به نظرم خیلی مسخره و بدون هیجان بود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گذشت و گذشت تا این که یه مدتی رفتم دنبال کلاس های داستان نویسی و کلاس های هنری و ( به قول یه بنده خدایی ) از این&amp;nbsp;مسخره بازی ها ... حالا بعد از این چند وقت می بینم سلیقه من با عموم مردم فرق کرده.&amp;nbsp;مثلا در حالی که من از انسجام ساختار یا قوت طرح فیلم ... خوشم میاد و مجبور می شم به خاطرش سه بار به سینما برم&amp;nbsp;وقتی با مسئول سینما صحبت می کنم از این که بلیتش فروش نرفته شکایت می کنه. یا&amp;nbsp;یا مثلا وقتی من از این که کلیشه،&amp;nbsp;ضعف انگیزه یا شخصیت های تک بعدی در فیلم ... احساس انزجار و مسخره&amp;nbsp; گی می کنم مسئول سینما می گه این فیلم بیشترین&amp;nbsp;فروش امسال سینماش رو داشته و&amp;nbsp;من می خوام شاخ در بیارم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا موندم آینده باید&amp;nbsp;چی کار&amp;nbsp;کنم. موندم اگه خدای نکرده من هم یه روزی&amp;nbsp;خواستم داستان بنویسم یا مثلا&amp;nbsp;قلم رو وادار به نوشتن یک فیلم نامه کنم&amp;nbsp;باید به مخاطب چه طور نگاه کنم. موندم باید&amp;nbsp;مثل فیلم ... حال&amp;nbsp;مخاطب رو بگیرم و مجبورش کنم تا دو روز فکر کنه و شب خوابش نبره و جایزه ی نمی دونم چی چی بلورین&amp;nbsp;جشنواره&amp;nbsp;رو به خودم اختصاص بدم یا&amp;nbsp;این که کاری کنم که مخاطب از اول تا آخر کیف&amp;nbsp;کنه و شب هم سرش رو راحت روی بالش بذاره و آخرش هم هیچی به هیچی. البته هیچی هیچی که نه&amp;nbsp;... این&amp;nbsp;طوری&amp;nbsp;پول بیشتری هم توی جیب آدم میره . مگه نه؟&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 12 Jul 2006 17:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bamanbeman1384&amp;postid=18</comments>
<dc:creator>bamanbeman1384</dc:creator>
<guid>http://bamanbeman1384.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نشانی</title>
<link>http://bamanbeman1384.blogfa.com/post-17.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;خانه دوست کجاست؟&quot; در فلق بود که پرسید سوار.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آسمان مکثی کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; نرسیده به درخت،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس به سمت گل تنهایی می پیچی،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو قدم مانده به گل،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کودکی می بینی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه ی نور&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و از او می پرسی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خانه دوست کجاست.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;سهراب&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 06 Jul 2006 11:38:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bamanbeman1384&amp;postid=17</comments>
<dc:creator>bamanbeman1384</dc:creator>
<guid>http://bamanbeman1384.blogfa.com/post-17.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پرده هایی از یک نمایش واقعی...فقط پرده های قابل بازگو کردن</title>
<link>http://bamanbeman1384.blogfa.com/post-15.aspx</link>
<description>به نام خدا 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لحظات آخر است. سر پدر بر دامان برادرش است. دختر جوانش سخت گریه می کند. گریه اش طولانی می شود. پدر به دخترش اشاره می کند که نزدیک بیا. دختر نزدیک بستر پدر می نشیند. پدر آهسته&amp;nbsp;به دختر چیزی می گوید. چهره ی غمگین دختر از هم می شکفد و آرام می شود... روح پدر از بدنش خارج می شود...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; کسی که بوی تربت تو را می بوید تا آخر عمر همین بوی خوش او را کافی است. بابا! آن چنان باران غم و اندوه بر جانم ریخته که اگر بر روزهای روشن می بارید به شب تار مبدل می شدند... &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر در فراق پدر گریه و زاری می کند. زندگی دیگر معنایی ندارد. یکی از نزدیکان پدر او را می بیند. دختر در میان گریه می گوید: &quot; چه طور دلتان آمد بر چهره ی نازنین پدر خاک بریزید! پدر ... آه پدرم ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند&amp;nbsp;روزی بیشتر از رفتن پدر نمی گذرد. هنوز دختر شال&amp;nbsp;عزا بر سر دارد. غم فراق پدر، مظلومیت و غربت همسر، و پلیدی دشمنان، دختر را از زندگی بریده است. بعد از رفتن پدر کینه های مخفی شده در باطن های خبیث نمایان شده است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عده ای پشت در خانه ی دختر جمع شده اند. خانه ای که پدرش هر روز جلوی آن می ایستاد و به اهل خانه درود می فرستاد. جمع شده اند تا شوهرش را ببرند. می خواهند شوهرش را وادار به قبول ذلت کنند. همراه پسرش پشت در می رود. پسری که هنوز به دنیا نیامده است. سگی از پشت در شوهر او را صدا می زند: &quot; در را باز کن&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر از پدرش یاد می کند تا شاید حیا کنند و دست از سر شوهرش بر دارند : &quot;چرا دست از سر ما بر نمی دارید. ما هنوز عزادار هستیم.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی سگ و گرگ چیزی از عزا و غم فراق پدر نمی فهمد. هر چه دختر از پشت در حرف می زند و آن ها را نصیحت می کند تاثیری بر او ندارد. فریاد می کشد: &quot; در را آتش بزنید.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لحظاتی بعد، شعله های آتش در را فرا می گیرد. دختر از پشت در حرارت آتش را حس می کند. در نیم سوخته شده است. میخ در داغ شده است....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدای دختر، شهر را زیر و رو می کند: &quot; بابا! ببین با دردانه ات چگونه رفتار می کنند. ببین با دخترت چه طور رفتار می کنند... بابا...&quot;.&amp;nbsp; درد بر او مستولی می شود. خادمه اش را صدا می زند: &quot; مرا دریاب. به خدا سوگند فرزندم کشته شد...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز روز&amp;nbsp;نود و&amp;nbsp;پنجم&amp;nbsp;است که دختر در بستر افتاده است. امروز کمی حالش بهتر است. خادمه اش را صدا می زند: &quot;برایم آب بیاور. می خواهم غسل کنم.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدنش را غسل می دهد و از خادمه اش می خواهد تا بسترش را وسط خانه پهن کند. در بسترش دراز می کشد و لباسش را بر سر می کشد: &quot;کمی صبر کن و بعد مرا صدا بزن. اگر جواب ندادم بدان که به پدرم ملحق شده ام. &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدتی می گذرد. خادمه او را صدا می زند. جوابی نمی شنود. سراسیمه به طرف بستر خانمش می رود و خود را بر روی بدن نحیف و بی جان او می اندازد. گریه می کند و ناله می زند و او را می بوسد: &quot;خانم !سرور من! مولای من! وقتی به دیدار پدرت رسیدی سلام مرا هم به او برسان...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو برادر&amp;nbsp;بدن ضعیف مادر را می بینند که آرام رو به قبله خوابیده است. برادر بزرگتر خود را بر روی بدن مادر می اندازد. گریه امانش را بریده است: &quot;مادر! مادر! با من حرف بزن مادر. با من حرف بزن مادر قبل از این که روح از بدنم خارج شود... مادر ... مادر...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسر کوچک تر پایین پای مادر می نشیند. خم می شود و صورتش را به پای مادر می گذارد.&amp;nbsp;پای مادر&amp;nbsp;از اشک چشم پسر&amp;nbsp;نمناک می شود&amp;nbsp;: &quot; مادر... مادر ... مادر منم پسرت. مادر با من حرف بزن. مادر قبل از این که قلبم شکافته&amp;nbsp;شود با من حرف بزن. مادر... مادر اگر با من حرف نزنی می میرم. مادر... &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب است ... دو برادر به طرف مسجد می روند. پدرشان در مسجد است...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;السلام علیک یا زهرا&quot; hspace=0 src=&quot;http://i5.tinypic.com/168ssvk.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Jun 2006 20:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bamanbeman1384&amp;postid=15</comments>
<dc:creator>bamanbeman1384</dc:creator>
<guid>http://bamanbeman1384.blogfa.com/post-15.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
