تبليغاتX
یکی مثل من - دقیقا همون وقت که فکرش رو نمی کنی

یکی مثل من

دقیقا همون وقت که فکرش رو نمی کنی

به نام خدا

گاهی وقت ها که سرت شلوغه یا این که عجله داری، اگه یکی پیدا بشه و بخواد یه مطلبی رو بهت تفهیم کنه یا این که مثلا نکته ای رو یادت بیاره و خیلی هم روی حرفش پافشاری کنه چه حسی بهت دست می ده؟!

خب ممکنه خیلی وقت ها از دستش عصبانی بشی یا این که مثلا بگی باشه برای بعدا یا این که حداقل به حرفش گوش نمی دی. ولی اگه اون کسی که می خواد اون نکته رو بهت گوش زد کنه خدا باشه چی؟

امشب ساعت هشت وعده داشتم و خیلی دیرم شده بود. اعصابم خیلی خرد بود تاکسی هم گیر نمی اومد و بعد از کلی وقت هم که بالاخره یه ماشین درب و داغون پیدا شد اون قدر آروم می رفت که داشتم دیوانه می شدم. و حالا ترافیک خیابون هم شده بود قوز بالای قوز. مدام به ساعتم نگاه می کردم و خدا خدا می کردم که اون بنده ی خدایی که باهاش وعده کردم زود تر از من نرسه.

کنار دستم یه خانمی نشسته بود. شاید سی سال داشت. یه بچه ی کوچولو هم داشت که روی زانوهاش نشسته بود. فکر کنم بچهه هنوز مدرسه نمی رفت. شش سالش نمی شد. اما همین بچه ی شش ساله درسی به من داد که حالا حالا ها از یاد نمی برمش.

دستانت را بوسه می زنم مادر

توی این هفت هشت دقیقه این مسیر کوتاه اون قدر این بچه قربون صدقه ی مادرش رفت که دلم برای این بچه ی مهربون ضعف رفت. جالبی کار این جاست که اصلا بچه گونه حرف نمی زد. حرفای لوس و این مدلی هم نبود. مثل یه بچه ی فهمیده که قدر مادرش رو می دونه با مادرش حرف می زد.اولش گفتم خب خیلی از بچه های دیگه هم همین کار رو می کنن ولی کم کم احساس کردم فرق می کنه. یعنی واقعا هم فرق داشت. هنوز پیاده نشده بودم که بچهه دست مادرش رو گرفت و به مادرش گفت :

" مادر ! اون قدر دوستت دارم که دلم می خواد دستت رو ببوسم."

و دست مادرش رو بوسید. مادرش یه لحظه که متوجه ما شد انگار خجالت کشیده باشه چادرش رو یه کم محکم تر گرفت که صورتش پیدا نباشه. این بچه ی کوچیک اون قدر این جمله رو مردونه گفت که من از خودم خجالت کشیدم. کاری که من تازه توی سن ۱۷ سالگی تونسته بودم انجام بدم اون هم با کلی ادا و اصول این بچه ی کوچولو داشت خیلی راحت و مردونه توی سنی که هیچ کس ازش انتظار نداره انجام می داد. از هیکل گنده ی خودم جلوی این پسر بچه ی معصوم خیلی خجالت کشیدم. احساس کردم خیلی مردتر از منه.

احساس کردم خدا داره می زنه پس کله م و می گه : "ببین. نصف تو هم نیست. از سنت و این ریش سبیلت خجالت نمی کشی؟ یاد مادرت هستی؟ این قدر به ش احترام می ذاری؟..."

حالا از همه ی این حرفا که بگذریم. بین خودمون... تا حالا دست مادرت رو بوسیدی؟ نه؟ یه یا علی بگو و تصمیم بگیر. آره خجالت نداره. این که تا حالا نبوسیدی خجالت داره. ماااااادرته!!!

حله؟ تموم؟ آ ... قربون اون معرفتت. جاری باشی....

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 20:45  توسط حامد  |