تبليغاتX
یکی مثل من

یکی مثل من

آخرین پست

شوخی شوخی انگار این قضیه جدی شد. من دیشب تا کلی وقت خوابم نمی برد. داشتم در مورد یکی مثل من و وضعیتش فکر می کردم.

تقریبا می شه گفت به این نتیجه رسیدم که یکی مثل من باید در همین جا متوقف بشه. خب حرف که خیلی می شه زد. ولی گذاشتم حرفا رو برای خونه ی جدید. نگران نباشید این بار "یکی مثل من" که نه ... "من" می خوام وبلاگ بنویسم.

لینک وبلاگ جدید یکی مثل من :

کلرجی من

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 8:10  توسط حامد  | 

نظرم در مورد وبلاگ عوض شده

به نام خدا

امروز یه کلاس آموزش وبلاگ نویسی توی مدرسه برگزار شده بود که باعث شد با چند تا وبلاگ جدید آشنا بشم. وقتی چند تا از وبلاگ نویسی های حرفه ای یا شاید نیمه حرفه ای رو دیدم یه مقداری نظرم در مورد روش وبلاگ نوشتن عوض شد. یعنی گویا سبک وبلاگ نویس های حرفه ای یه کم تفاوت داره که اگه این لینک هایی که براتون می ذارم یه سری بزنین تا حدی متوجه می شین:

خوابگرد ( آمار وبلاگ رو یه نگاه بندازین ) البته ممکنه بگین این که سایته ولی وبلاگ رو از روی آدرس تشخیص نمی دن بلکه سبک نوشتن و ادبیات و قالب اونه که تعیین می کنه آیا این وبلاگ هست یا نه.

یادداشت های نیک آهنگ کوثر : خب نیک آهنگ رو که می شناسین. حتما کاریکاتور هاش رو دیدین.

زمان بی کرانه ... ایران جاودانه... اکرنه : ایشون هم مدیر پرشین بلاگه که اگه قرار باشه ایشون وبلاگ نویس درست و حسابی نباشه پس کی باشه؟!

خاطرات و روزنوشت های یک آسمانی : البته این تحت یک سایت خصوصیه که همون طور که گفتم به خاطر سبک نوشتن و قالب و فضاش وبلاگ محسوب می شه.

حضور خلوت انس : این وبلاگ هم نوشته های عباس معروفی است که حتما می دونین داستان نویس هستش.

4 دیواری : این وبلاگ هم وبلاگ جالبیه.

و خلاصه وبلاگهای زیاد دیگری هم هستند که البته سعی می کنم در لینک های روزانه اضافه شون کنم. شما هم حتما با دیدن این سبک وبلاگ ها با من هم نظر خواهید شد که وبلاگ نویسی کمی با آن چه که ما به آن می پردازیم تفاوت دارد. البته با همه ی این حرفا هر کس نظر و سلیقه ی خودش را دارد.

جاری باشید...

سعی دارم توی این چند وقته سبک نوشتن رو یه کمی تغییر بدم. تولد دوباره ی "یکی مثل من"

جاری باشید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 21:10  توسط حامد  | 

دقیقا همون وقت که فکرش رو نمی کنی

به نام خدا

گاهی وقت ها که سرت شلوغه یا این که عجله داری، اگه یکی پیدا بشه و بخواد یه مطلبی رو بهت تفهیم کنه یا این که مثلا نکته ای رو یادت بیاره و خیلی هم روی حرفش پافشاری کنه چه حسی بهت دست می ده؟!

خب ممکنه خیلی وقت ها از دستش عصبانی بشی یا این که مثلا بگی باشه برای بعدا یا این که حداقل به حرفش گوش نمی دی. ولی اگه اون کسی که می خواد اون نکته رو بهت گوش زد کنه خدا باشه چی؟

امشب ساعت هشت وعده داشتم و خیلی دیرم شده بود. اعصابم خیلی خرد بود تاکسی هم گیر نمی اومد و بعد از کلی وقت هم که بالاخره یه ماشین درب و داغون پیدا شد اون قدر آروم می رفت که داشتم دیوانه می شدم. و حالا ترافیک خیابون هم شده بود قوز بالای قوز. مدام به ساعتم نگاه می کردم و خدا خدا می کردم که اون بنده ی خدایی که باهاش وعده کردم زود تر از من نرسه.

کنار دستم یه خانمی نشسته بود. شاید سی سال داشت. یه بچه ی کوچولو هم داشت که روی زانوهاش نشسته بود. فکر کنم بچهه هنوز مدرسه نمی رفت. شش سالش نمی شد. اما همین بچه ی شش ساله درسی به من داد که حالا حالا ها از یاد نمی برمش.

دستانت را بوسه می زنم مادر

توی این هفت هشت دقیقه این مسیر کوتاه اون قدر این بچه قربون صدقه ی مادرش رفت که دلم برای این بچه ی مهربون ضعف رفت. جالبی کار این جاست که اصلا بچه گونه حرف نمی زد. حرفای لوس و این مدلی هم نبود. مثل یه بچه ی فهمیده که قدر مادرش رو می دونه با مادرش حرف می زد.اولش گفتم خب خیلی از بچه های دیگه هم همین کار رو می کنن ولی کم کم احساس کردم فرق می کنه. یعنی واقعا هم فرق داشت. هنوز پیاده نشده بودم که بچهه دست مادرش رو گرفت و به مادرش گفت :

" مادر ! اون قدر دوستت دارم که دلم می خواد دستت رو ببوسم."

و دست مادرش رو بوسید. مادرش یه لحظه که متوجه ما شد انگار خجالت کشیده باشه چادرش رو یه کم محکم تر گرفت که صورتش پیدا نباشه. این بچه ی کوچیک اون قدر این جمله رو مردونه گفت که من از خودم خجالت کشیدم. کاری که من تازه توی سن ۱۷ سالگی تونسته بودم انجام بدم اون هم با کلی ادا و اصول این بچه ی کوچولو داشت خیلی راحت و مردونه توی سنی که هیچ کس ازش انتظار نداره انجام می داد. از هیکل گنده ی خودم جلوی این پسر بچه ی معصوم خیلی خجالت کشیدم. احساس کردم خیلی مردتر از منه.

احساس کردم خدا داره می زنه پس کله م و می گه : "ببین. نصف تو هم نیست. از سنت و این ریش سبیلت خجالت نمی کشی؟ یاد مادرت هستی؟ این قدر به ش احترام می ذاری؟..."

حالا از همه ی این حرفا که بگذریم. بین خودمون... تا حالا دست مادرت رو بوسیدی؟ نه؟ یه یا علی بگو و تصمیم بگیر. آره خجالت نداره. این که تا حالا نبوسیدی خجالت داره. ماااااادرته!!!

حله؟ تموم؟ آ ... قربون اون معرفتت. جاری باشی....

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 20:45  توسط حامد  | 

یک عصر جمعه می تونه ...

به نام خدا

یک عصر جمعه می تونه این طوری شروع بشه که اول بری یه دوش بگیری و بعد از این که موهات رو سشوار کردی و لباس هات رو اتو کردی بری خونه ی مادربزرگ. یاالله بگی و وارد بشی و ببینی که گوشه ی حیاط سرسبز خونه ی مادربزرگ، زیر سایه ی درخت انگور یه تخت گذاشتن و کف حیاط رو هم آب پاشیدند و روی تخت، مادربزرگ نشسته و دورش چند تا ظرف میوه و تنقلات و داره با خاله ت و مادرت اختلاط می کنن. دور حوض آبی خونه هم بچه ها دارن گرگم به هوا بازی می کنن. تا بیای یه کم دور و برت رو نگاه کنی و ببینی چه خبره، یه چایی لب دوز لب ریز لب سوز توی یک استکان کوچیک کمر باریک کنار دستته : " مادر چاییت رو بخور سرد نشه" . ... و همه چیز شاد و با طراوت و سرسبز و ... خلاصه همه چیز سر جاشه.

کی میایی؟

ولی همون عصر جمعه می تونه این طوری شروع بشه که قهوه جوشت رو توی خوابگاه روشن کنی و قهوه درست کنی. بری یه دوش بگیری و بدون این که موهات رو سشوار کنی، همون طور که حوله ی زرشکی رنگت روی سرته یه فنجون قهوه برای خودت بریزی و توی تاریکی بشینی کنار پنجره ی اتاقت و خیابون رو تماشا کنی. ماشین ها یکی یکی چراغ هاشون رو روشن کنند و کم کم اون قدر بیرون هم تاریک بشه که ردیف تیر چراغ برق های خیابون هم یک دفعه روشن بشه و صورتت زیر نور چراغ برقی که نزدیک پنجره ی اتاقته زرد رنگ بشه. می شه قهوه ت رو دو دستی بگیری جلوی صورتت و از پشت بخارش بیرون رو یه جور دیگه نگاه کنی و ...

احساس کنی که برای یک مرد زشته که بزنه زیر گریه تا این که هق هقش تا اتاق بغلی بره و دوستاش بریزن توی اتاق و یکی از اون ها به اون یکی بگه : "دوباره قاطی کرد. زودباش تلفن رو بیار ... شماره ی علی رو بگیر..."

....

حالا این ها چه ربطی داشت به یکی مثل من؟!

جاری باشید...

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 19:2  توسط حامد  | 

الا ان حزب الله هم الغالبون

به نام خدا

یادم می آید وقتی با بابا صحبت می کردم و از خاطرات زمان جنگ می گفت من همیشه تعجب می کردم که چرا حرفایی که او می زنه با چیزهایی که در فیلم ها دیده ام فرق می کنه. همیشه از حرفهای بابا اول ترس و وحشت برم می داشت و اگر دلش می خواست بعدش هم از امداد الاهی و مدد غیبی و این ها می گفت یا مثلا از رابطه ی (چه بسا ) عاشقانه ای که بین رزمنده ها بود ولی همه ی این ها بعد از ترس و وحشتی بود که در من ایجاد می شد.

وقتی فیلم های جنگی ایران و عراق را می دیدم گاهی وقت ها انگار بدم هم نمی آمد که جنگی دیگر بشود و ما هم چند تا سرباز عراقی مفنگی و خنگ را بکشیم و کمی خوش بگذرانیم و در آخر هم یک تیر خوشگل بیاید وسط قلبمان و در حالی که سرمان بر زانوی دوستمان است جان بدهیم و احساس قهرمان بودن بهمان دست دهد و یک راست بیفتیم وسط بهشت. ولی وقتی حرفهای بابام رو گوش می کردم و مو به تنم راست می شد تازه می فهمیدم که نه بابا قضیه به این خوشگلی ها هم که میگن نیست. اون وقت بود که وقتی می خواستم نماز بخونم بعدش اشکم در میومد که خدایا اگه دوباره جنگ شد کمکم کن که اولا ضعیف نباشم و دوما اگر قدرت بهم می دی اخلاص هم باشه و الا کی تضمین می کنه که من اگه کشته بشم رستگار بشم. بالاخره از قدیم می گفتن نیت و اخلاص، مهم ترین رکن عمله حتی اگه اون عمل کشته شدن باشه.  

امشب یه فیلم دیدم. یه فیلم خارجی یا دقیق تر بگویم آمریکایی. یه فیلم سه ساعته که "استیون اسپیلبرگ" اون رو کارگردانی کرده و برنده ی جایزه اسکار هم شده ( کارگردانی، فیلم برداری، تدوین و صدا ). اسم فیلم هست: Saving Private Ryan  که ترجمه ش کردن به "نجات سرباز رایان". اگه می خوای یه کمی فضای جنگ واقعی رو حس کنی دیدن این فیلم بد نیست. اگه می خوای داغی ترکش رو احساس کنی یا ببینی خون ریزی یعنی چی یا بفهمی جون دادن چه قدر سخته ببینی ش بد نیست. یا این که اگه تا حالا ندیدی کنده شدن سر چه طوریه یا این که انفجار چه بلایی سرت میاره یه نگاهی بهش بنداز. اگه می خوای یه کم بفهمی ... ای بابا.

تازه می فهمم کشته شدن یه بچه ی توی لبنان اون قدرها هم که بشه توی اخبار در موردش ابراز تاسف کرد ساده نیست. هنوز که دارم این متن رو می نویسم دستام می لرزه. شنیده بودم که یکی از رزمنده ها تعریف می کرد که داشتم با دوستم حرف می زدم که یه دفعه با گلوله ی تانک سر دوستم رفت ولی تا حالا ندیده بودم. یعنی توی فیلم های دفاع مقدس ما که این خبرها نیست. تیرها همه ش یا توی پا می خوره یا دست اگه هم قرار باشه اون رزمنده شهید بشه می خوره وسط قلبش بعد هم خیلی رمانتیک می افته روی شونه ی دوستش و به همین راحتی. بابا سخته. قراره روح از این بدن خارج بشه. اون قدر سخته که حضرت موسی هم می گه مثل گوسفندی که زنده زنده پوستش را کنده باشند قبض روح شدم. ( تازه حضرت موسی از کسانی بودن که نسبت به بقیه خیلی راحت قبض روح شدند).

در مورد عاشورا هم همین مشکل رو داشتم. بابا جنگه! چرا این قدر احساسی به قضیه نگاه می کنیم؟ دیدن تشنگی بچه ی کوچیک کلی طاقت می خواد. من چه می فهمم تیر توی قلب و سینه خوردن یعنی چه. من چه می دونم تیر از پشت سر در آوردن یعنی چی. من چه می دونم که مثله شدن بدن یعنی چی. من چی می دونم دیدن همه ی این صحنه ها برای یه پدر چه قدر مشکله. من چه می دونم که حفظ کردن ایمان توی یه همچه شرایطی چه قدر مشکله. خدا منو ببخشه ولی یه دستی به گردنت بذار. ببین جدا کردنش اون قدر ها هم که توی مجالس می گن راحت نیست. بی خود نیست که اون اهل دل که رفته بود کربلا تمام مدت سفر رو توی کربلا پا برهنه بود. می گفت این جا زمینیه که حجت خدا زمین خورده. لا اله الا الله ... چی دارم میگم!!!

با همه ی این حرفا دلم فقط به این آروم می شه که " الا ان حزب الله هم الغالبون ".

به این عکس ها هم یه نگاه بندازین. نتیجه ی فتوای خاخام های یهودی یا بهتر بگوییم "صهیونیست".

اللهم عجل لولیک الفرج

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 20:56  توسط حامد  |