روز فرزند
"من و علی دو پدر این امت هستیم و ... "
مدام در ذهنش تکرار می شد. صبح تا شب و بعضی شب ها تا صبح. انگار وقتی آدم از گرما کلافه شده باشد سوزن ذهنش هم روی یک خط در جا می زند مدام. از روز شهادت حضرت زهرا شروع شده بود. مدام همین یک خط در ذهنش بالا و پایین می رفت. در اتوبوس، در خیابان، در کلاس های اضافه ای که در تابستان می رفت و حتا در خوابگاه و قبل از خواب. " انا و علی ابوا هذه الامه و ... "
بعضی وقت ها به آخر جمله که می رسید یک موج کوچک روی پلک پایینش جمع می شد و اطرافش مثل دریا می شد. مثل رقص نور خورشید بر سطح دریا. خیابان و مردم، همه زیر آب می رفت و نور خورشید روی موج کوچک پایین چشمش بازی می کرد.
تحمل گرمای طاقت فرسای قم و تنهایی، به اندازه ی کافی سخت بود، روز مادر هم اضافه شده بود. هر سال، روز مادر برای خودش ماجرایی بود. هدیه ی مامان، تیغ زدن جیب بابا و شیطنت های خواهر و برادر ها برای درست کردن اسباب شادی و خوشحالی. امسال از هیچ کدام خبری نبود. درس، درس، درس. فقط برای این که مجبور بود مدرک کارشناسی را یکسال زودتر بگیرد. البته بی ربط هم نبود؛ مگر چند بار قرار بود راه ِ رفتن به کارشناسی ارشد برایش باز شود؟! اصفهان بی اصفهان!
قدیم تر ها روز مادر تعطیل بود ولی چند سالی بود که برنامه تقویم عوض شده بود. آن روز بعد از ظهر هم کلاس داشت. دیگر خبری هم از خواهر نبود که دور از چشم مادر، برادرش را کنار بکشد و با لحن شیطنت آمیز دخترانه ای بگوید: "داداشی! امسال چند تومن روت حساب کنم؟ ده هزار تومن هستی؟..." و او با تعجب و انکار بگوید:" ده هزاااااار تومن؟ ..." و دست آخر هم لحن فریبنده ی خواهرش همان ده هزار تومان را از جیبش بیرون بکشد و قال قضیه کنده شود و یک کلمه ناقابل، گل کلایش را باز کند: "داداشی"
نه. آن روز عصر دیگر خبری نبود. او هم کاملا فراموش کرده بود که اصلا امشب شب میلاد و از این حرف هاست. از کلاس بیرون آمد. خیابان دور شهر ترافیک بود. بیش از هر روز. هنوز فرصت پیدا نکرده بود اعصابش خرد شود که صدای باند بلندگو یک دفعه خرد به صورتش. مثل موج. یک دفعه و با شدت:" گلی که مصداق تولااااای ... تولااااای ... ". لحظه ای توقف کرد. تازه کلمات داشتند مفهوم پیدا می کردند: " حضرت زهراست گل یاااااسه ... گل یاااااسه..."
دوباره یک موج دیگر، روی پلک پایین. از همان موج ها که خیابان را می برد زیر آب. هنوز تلؤلؤ خورشید روی موج می درخشید که از میان آب، جوانی خندان با یک سینی شربت جلو آمد: " بفرما اخوی... مبارک باشه."
شربت خنک، توی گرمای بعد از ظهر قم خیلی می چسبید. خنکی ش تا ایستگاه حرم، هنوز باقی بود زیر زبانش. پیاده شد. تنها بود. یعنی فکر می کرد که تنهاست ولی انگار کسی دنبال ش بود. انگار یکی بود که در هر جایی و هر موقعیتی حرفی در گوشش می زد و بر روی حرفش هم خیلی مصر و لج باز بود. یکی بود که اول هر صبح وقتی به یک صندوق صدقات می رسید آرام در گوشش زمزمه می کرد: "اول صبحه ها!" . بعضی وقت ها که به حرفش گوش نمی کرد. اوضاع به هم می ریخت. دست از سرش بر نمی داشت. سرش داد می کشید. حتی سر کلاس، پیش همه ی دوستانش. گاهی وقت ها او را به "غلط کردم" می انداخت، جوری که مجبور می شد همان وقت یک اسکناس از جیبش در آورد، نیت کند و در جیب دیگرش بگذارد.
از اتوبوس پیاده شد. سر "گذر خان" خواست بپیچد که دوباره آن صدا، بلند داد زد:" هووووی ... امروزم یادت رفت؟ حتی امروز که روز مادره هم؟! یالا برگرد". توقف کرد. نمی شد با این صدا مخالفت کرد و الا تا خود خوابگاه دست از سرش بر نمی داشت. سرش را پایین انداخت و رو به حرم ایستاد. دست بر سینه گذاشت: "السلام علیک یا بنت رسول الله. السلام علیک یا بنت فاطمة و خدیجة ... " خواست برود که دوباره آن صدا شروع کرد. این بار نه عصبانی که با بی خیالی. انگار که صدایش را کسی نمی شنود. در گوش او زمزمه می کرد: " آن قبر که در مدینه شد گم ... پیدا شده در مدینه قم" . خودش را زده بود به آن راه ولی می دانست که همین یک جمله تاثیرش را می گذارد.
از دست این صدا نمی توانست فرار کند. از عواقبش می ترسید. تا به حال دعوای این صدا را زیاد دیده بود و می دانست نمی تواند از پسش بر بیاید. در دلش تشر زد:" خب گفتم دیگه. دیگه چی می خوای بگم؟!" باز صدا همان طور بی خیال شعر را تکرار می کرد: " آن قبر که در مدینه شد گم ... "
نمی توانست با صدا در بیافتد. نگاهش را از روی زمین بالا آورد تا رسید به گنبد طلایی حرم. چند لحظه ای آرام ماند. خطاب به صدا، در دلش گفت: " فقط به خاطر تو. ببین چه بلایی سر من آوردی امروز". لب هایش تکان خورد: " السلام علیک یا فاطمة الزهراء. خانم روزتون مبارک".
دلش لرزید. موج آمد و مردم و ماشین ها را و حتا اتوبوس های به آن بزرگی را زیر آب برد. مردم کج و معوج می شدند و از جلوی چشم هایش رد می شدند. بیشترشان برای خرید هدیه ی روز مادر به بازار آمده بودند. لباس ،گل، شیرینی، ... هر کس در حد توان خودش. از صدای مردم همهمه ای می شنید فقط. انگار که از از زیر آب به صدای آن ها گوش کند. انگار که از زیر موج.
***
خوابگاه خالی خالی بود. دوستانش همه به شهر های خودشان رفته بودند و حتما آن هایی که مادر داشتند آن وقت پیش مادرهاشان بودند. شب شده بود. اذان می گفتند. هنوز ته آسمان سرخ بود و به جز ماه و ناهید هیچ کس در آسمان نبود.
زیر اندازی روی پشت بام پهن کرد رو به قبله. حرم طرف راستش بود. از همان اول به خاطر این که از پشت بام خوابگاه حرم پیدا بود، از پشت بام خوشش می آمد. نماز که تمام شد تسبیح را برداشت و به طرف حرم نشست. تسبیح را بالا برد، به طرف حرم نگه داشت و دانه ی اول را بین دو انگشتش گرفت. نور ریسه های لامپ، که از گلدسته ها آویزان بودند حرم را روشن تر کرده بود...
نیت کرد. دانه ی اول را از بین انگشتان ش رد کرد و دانه ی بعدی را گرفت:"الله اکبر" و دانه ی بعدی را هم رد کرد:" الله اکبر". دانه ی بعدی و دانه های بعدی: "الحمد لله" ... "سبحان الله" ... یک دور کامل.
دوباره موج آمد و جلوی حرم را گرفت. این بار موجی آرام. بی سر و صدا. درخشان و بلورین. مدت ها بود که حرم را از زیر موج، در آسمان تیره ندیده بود. رنگ دیگری داشت. با بقیه ی اوقات فرق می کرد. مثل دریای شب، آرام و عمیق، ساکت و بی تلاطم.
سرش را پایین انداخت و آرام گفت:" هدیه من رو هم قبول کنین...". موج آرام از روی پلک ها گذشت و بر روی گونه هایش لغزید. موج همه جا را پر کرد. چشم، صورت، لباس و سجاده اش... شانه هایش شروع به لرزیدن کرد. دریا مواج شد. چراغ های حرم در هم تنیده می شدند و باز از هم جدا می شدند. آب روی گنبد را گرفته بود. هر بار گنبد شسته می شد و از روی صورتش پایین می ریخت. صدای دریا را به وضوح می شنید
باران، موج، تلاطم، خروش، ... نور ... در همان هیاهوی دریا، همان صدای همیشگی باز شروع به صحبت کرد. این بار واضح، بلند و پر طنین. همه جا را پر کرده بود، حتی ناهید و ماه را. " انا و علی ابوا هذه الامة... " من و علی دو پدر این امت هستیم....
نگاهش را بالا آورد. به گنبد رسید. لحظه ای مکث کرد. از گنبد رد شد. رفت بالا تا رسید به ناهید. موج، ناهید را با خود برد. تمام نیرویش در حنجره جمع شد و سکوت محله شکست:
"مااااااااادر .... "


