به نام خدا
دراز کشید و ساعت ها به آسمان خیره ماند و بعد با نوک انگشتش این جملات را روی شنهای ساحل نوشت:
"دلم برای بهشت تنگ شده. یادگاری از آدم. 1/1/1"
برخواست و به سراغ زندگی جدیدش رفت.نخستین موج بزرگی که به سمت ساحل آمد.نوشته روی ساحل را محو کرد.

متن بالا رو یکی از دوستای خوبم برای ایمیلم ارسال کرده بودند که حیفم اومد برای شما ننویسم. از ایشون تشکر می کنم. خیلی ممنون.
جاری باشید....
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 13:13  توسط حامد
|
خدایا سلام
من یک انسان هستم. تو مرا خلق کرده ای.
خدایا من یک انسان هستم و نیاز هایی دارم. نیاز هایم را در هر دوره ای به گونه ای برطرف کرده ام. یادش بخیر خدایا حتما یادت هست زمانی بود که لباسم برگ درختان بود. خودت هم در قرآن گفته ای. آره. بابایم را می گویم آن زمان که لباس های بهشتی از تنش فرو ریخت و با برگ درختان خودش را پوشاند.
در هر برهه از زمان زندگیم به گونه ای بوده است. حالا گیرم زمانی با اسب و الاغ و قاطر جابه جا می شدم و حالا با ماشین و قطار و هواپیما. یادش بخیر زمانی بود که خانه ام آن قدر ضعیف بود که با یک باد کوچک فرو می ریخت ولی حالا خدایا آن قدر محکم ساخته ام که با زمین لرزه های بزرگ هم خیلی تکان نمی خورد.
خدایا یادت هست؟ آره حتما یادت هست چون تو خدایی. یادت هست که من چه شکلی بودم و حالا چه شکلی شده ام. قیافه ام را ببین چه قدر قشنگ درست کرده ام. لباس های زیبا می پوشم. خودم را زود به زود تمیز می کنم و هزاران مدل عطر و چیزهای خوشبو به خودم می زنم.
خدایا کارهای دیگری هم یاد گرفته ام. خدایا یادت هست؟ حتما یادت هست. روزی بود که اگر مریض می شدم ناچار بودم تحمل کنم تازه خیلی وقت ها هم می مردم ولی حالا خدایا خیلی پیشرفت کرده ام. از خیلی چیزها سر در می آورم و می توانم خیلی چیزها را آن طور که خودم دوست دارم تغییر دهم یا این که با خودم هماهنگش کنم. خدایا می بینی چه قدر فرق کرده ام؟
ولی خدایا تو که خدایی حتما از همه چیز خبر داری و همه چیز را می بینی. آیا واقعا من تغییر کرده ام؟
خدایا جوابم را بده. خدایا آیا من تغییر کرده ام؟
راستش را بخواهی خدایا من مهم تغییری که تا حالا کرده ام را یک چیز می دانم. آن هم آن زمانی که ستوده ای را برای هدایت من مبعوث کردی.
خدایا شکرت.
از آن روز جاری شدم. جاری تا بی نهایت....
خدایا جریانمان را از ما مگیر. خدایا دارم از جریان می افتم. ولیت را بفرست.
اللهم عجل لولیک الفرج
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 9:59  توسط حامد
|
به نام خدا
باور کنین امروز نمی دونستم عصر جمعه ست. باور کنین خبر نداشتم. باور کنین فقط دیدم دلم داره می ترکه. دیدم دلم داره از جا کنده می شه. من خبر نداشتم. اومدم یه سلام بدم که دیدم اشکام جاری شد. به خدا من خبر نداشتم دلم برای چی گرفته. با همه ی این حرفها شما دوباره عصر جمعه اومدین توی دلم و چشمه ی اشکم رو راه انداختین.
یادش بخیر. یه موقعی می گفتیم : "اگر مرو رها کنی تو را رها نمی کنم..." ولی حالا می بینم دقیقا برعکسه. اگه من شما رو رها کنم شما من رو رها نمی کنین و صدام می زنین. همین عصر جمعه دوباره اومدین تا به من بگین تو رو فراموش نکردم. جمله هایی از شما برای ما نقل کردن که دلمون رو آتیش می زنه و شرمنده مون می کنه. مثل اون جمله ای که گفته بودین: " انا غیر مهملین لمراعتکم و لا ناسین لذکرکم" .

خدایا
برای یکی مثل من غیر قابل درکه که چه طور این همه محبت و عشق رو توی دل امام زمانت نسبت به مردم قرار دادی. خدایا باورم نمی شه اصلا چطوری امکان داره. با همه ی بدی هام ....
خدایا امروز هم دلم گرفته. خدایا پس کی میان؟ خدایا تا کی باید توی این فضای زجر آور زندگی کنیم؟ خدایا پس موقع زندگی کردن کی می رسه؟ خدایا پس کی می خوای این محرومیت رو از بنده هات برداری؟ خدایاااااااااااااااا
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره و شیعته و محبیه
خدایا جاریمان کن...
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 14:56  توسط حامد
|

به نام خدا
در خیابان قو پر نمی زند. هوا سرد است. خیلی سرد. احتمالا امشب برف می بارد. پای تلفن می لرزم.
- از وقتی اورکت من رو با خودت بردی هوا هم انگار سردتر شده. تو چی می فهمی؟! توی خونه، کنار گرمای بخاری نشستی و داری چای می خوری و من این جا، کنار خیابون، توی این سرما، با یک لا پیراهن..."
تلفن می زنم تا اگر گرم نمی توانم باشم حداقل به او هم بگویم شاید وجدانش تحت تاثیر قرار بگیرد. قرار می گیرد. یعنی از قبل هم خودش همه چیز را می دانست، از همان زمانی که اورکتم را با خودش برد.
به یاد زمین خوردن ایکی یوسان می افتم در بچگی هایش در حالی که مادرش با او بود و ... می دانم که اورکت را دیگر به من برنمی گرداند.
- ببین حامد. باید فکری کرد. این طوری که نمیشه. تا کی می خوای...
فکر می کند آدم با فکر کردن گرم می شود. البته راست می گوید. آدم اگر مثل او فکری برای زندگی اش بکند و دنبال خانه و کاشانه ای باشد گرم می شود ولی من ... من همان اورکت را دوست دارم. این را می فهمم که خانه گرم تر است. می فهمم ولی اورکت را فعلا بیشتر دوست دارم. اورکت به تن آدم می چسبد. در آغوشت می گیرد. آدم لمسش می کند. آدم وقتی اورکت پوشیده است احساس امنیت می کند. همیشه از این لذت می بردم که تنم در اورکت٬ گرم باشد ولی با پوست صورتم سوز سرما را حس کنم. از این خوشم می آمد که گهگاه صورتم را داخل یقه ی بلندش ببرم تا صورتم گرم شود و دوباره بیارمش بیرون. من همان اورکت را دوست دارم.
- من همون اورکت رو دوست دارم.
- سوزوندمش. سوزوندمش تا دیگه منتظر برگشتنش نباشی. باید فکر کرد. فکر کن حامد. تو رو خدا فکر کن. حامد به حرفام گوش می کنی؟
- من سرمای بیرون رو ترجیح می دم. خداحافظ ... فقط این رو یادت باشه که خیلی بی انصافی علی. خیلی بی انصافی.
گوشی را می گذارم و در امتداد پیاده رو، زیر نور تیرهای چراغ برق به راه می افتم. برف می بارد. احساس ضعف می کنم. دو سه روزی می شود که چیزی نخورده ام. فقط چای. سرم گیج می رود. انگار پاهایم روی زمین نیستند. احساس بی وزنی می کنم.
پایان
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:41  توسط حامد
|
به نام خدا
خورشید خانم و اشرف خانم با هم صحبت می کردند و از حال و روز پسرهاشان که الان هر دو در زندان بودند صحبت می کردند
. در بین صحبتهای این دو مادر حرفی است که شاید به درد ما هم بخورد.
...
خورشید خانم: آره. ایرج منم اول از سیگار شروع کرد تا این که کم کم سر از مواد مخدر در آورد و ... حالا هم به جرم دزدی انداختنش زندون. بچه م رو به خاک سیاه نشوندن. خدا بختشون رو سیاه کنه.
اشرف خانم
: ولی کامران من یه خوبی داشت همیشه و اون هم این که هر غلطی می کرد آخرش میومد خونه. آخرش خودش رو بچه ی این خونه می دونست. آخرش ما رو ول نمی کرد. تا وقتی این طوری بود هر چی بود بالاخره یه جوری درست می شد. اما همه ی بدبختی ها از وقتی شروع شد که رفت و دیگه نیومد. نمی دونم کدوم شیر ناپاک خورده ای پسرم گول زد و بردش بندر عباس. از وقتی رفت بندر دیگه نیومد خونه. اون قدر نیومد تا این که خبر آوردن به جرم جا به جایی نمی دونم چند کیلو از این زهرماری ها محکوم به پنج سال حبس شده...
صحبت های خورشید خانم و اشرف خانم خیلی طولانیه اما اون چیزی که احساس کردم خیلی ممکنه به درد ما بخوره حرفیه که اشرف خانم در مورد کامران می زد
. می گفت کامران هر خلافی می کرد آخرش میومد خونه و پیش ما بود و همین نمی ذاشت که نابود بشه ولی از وقتی توی این نابودی افتاد که از خونه رفت.
حرف آخرم اینه که اگه توی زندگی خدای نکرده اشتباهی مرتکب می شیم نباید از خونه ی خدا دور بشیم
. هیچ کس مهربون تر از اون برای ما نیست. پس باید رفت پیشش و همه چیز رو برای خودش گفت. من مطمئنم که تا با خدا روراست باشیم هر چه قدر هم که توی مشکل فرو رفته باشیم خدا دستمون رو می گیره و نجاتمون می ده.
جاری باشید
...
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 21:54  توسط حامد
|