
به نام خدا
امروز استاد٬ کمی کلاس را زودتر تمام کرد و قبل از این که برود گفت:
"امروز کمی حرف دارم که دلم می خواهد بزنم."
برایم جالب بود که بعد از این همه مدت که با استاد شمس کلاس داشتیم امروز چه نکته ای را می خواهد برایمان بگوید. بعد از گفتنش فهمیدم که شاید یکی از زیباترین چیزهایی که از این استاد یاد گرفتم همین صحبت های امروزش بود.
"چیزی که احساس می کنم خیلی وقت ها باعث رکود درسی می شه و جلوی پیشرفت رو می گیره دو تا حس متضاده که هر دو تخریب کننده هستند و باید حد وسط میان این دو تا حفظ بشه.
اون دو حس٬ غرور و یأسه. غرور وقتیه که احساس کنی خیلی خوب هستی و داری به بهترین نحو درس می خوانی و این نمی ذاره که قوی تر از الانت باشی. و دیگری هم یأسه. اون هم وقتی که از همکلاسی هات ضعیف تر باشی و احساس کنی هیچ وقت نمی تونی بهترین باشی در صورتی که تو هم یکی از قوی ترین بچه های کلاس می تونی باشی. ... "
شما به کدوم یکی از این دو تا بیشتر نزدیکین. من به دومی شاید. ولی احساس می کنم می تونم ازش خارج بشم. به امید لحظه ی اعتدال.
جاری باشید....
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:19  توسط حامد
|

به نام خدا
چشمی که با تاریکی عادت کرده است٬ برایش غیر ممکن است که به خورشید نگاه کند ولی اگر نگاهی به اطراف خود بیندازد٬ از روشنی محیط ٬ خواهد فهمید که خورشید طلوع کرده است.
سلام
برای روز تولد حضرت رسول ( صلی الله و علیه و آله و سلم ) گفتم شاید بهترین هدیه ای که می شود به کسی تقدیم کرد آیاتی از قرآن در مورد آن حضرت باشد. برای همین دو آیه از آیاتی که برای خودم خیلی زیبا بود را برای شما انتخاب کردم.
یکی از آیاتی که وقتی می خوانمش خیلی به دلم می نشیند آیه ی ۱۲۸ سوره ی توبه است:
فرستاده ای از جانب خدا برای شما آمده است که از خودتان است. به سختی افتادن شما برای او سخت و دردناک است. حریص و علاقه مند به شماست و نسبت به مومنین رئوف و مهربان است.
آیه ی دیگری که خیلی دوستش دارم و از خواندنش لذت می برم آیه ای است که اخلاق همراهان پیامبر را به نقل از تورات و انجیل بیان می کند. آیه ی ۲۹ سوره ی مبارکه فتح:
تورات همراهان پیامبر را این طور معرفی کرده است: کسانی که با او هستند در برابر کافران سخت و مقاوم هستند و بین خودشان مهربان و عطوف. آن ها را خاضع در برابر خدا می بینی در حالی که فضل و رضایت خدا را طلب می کنند. اثر سجده بر چهره هاشان نمایان است. این وصف مومنین در تورات بود اما در انجیل آن ها را این گونه توصیف می کند: همراهان محمد مانند زراعتی هستند که جوانه داده است و جوانه های خود را تغذیه می کند تا قوی شوند و بر ساقه ی خود بایستند به طوری که کشاورزان شگفت زده می شوند.
سالروز بزرگترین اتفاق تاریخ بشری٬ میلاد پیامبر اعظم٬ حضرت محمد (صلی الله و علیه و آله) و حضرت امام صادق ( علیه السلام ) مبارک باد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 11:5  توسط حامد
|

به نام خدا
سر ظهر بود
. از دانشگاه بر می گشت. همه مردم عجله داشتند که برای ناهار خود را به خانه هاشان برسانند. تا چهارراه، نزدیک صد متر فاصله داشت. چراغ راهنمایی قرمز بود. با سرعت خودش را به وسط خیابان رساند. از بین شمشاد های وسط خیابان گذشت. خواست وارد باند طرف دیگر خیابان شود که چراغ راهنمایی سبز شد. پرایدی که روی خط کشی عابر پیاده توقف کرده بود تیک آف زد و با صدای شدید لاستیک ها راه افتاد. دیگر نمی شد از وسط خیابان خودش را به آن طرف برساند. همان جا ماند تا دوباره چراغ قرمز شود. وزن بدنش را بر روی یک پا انداخت. شانه هایش از خستگی افتاده بود. متوجه آن طرف خیابان شد. آرام و بی خیال داشت به طرف وسط خیابان می آمد. حتما متوجه نشده بود که چراغ سبز شده است. پرایدی که چند ثانیه پیش راه افتاده بود زیاد فاصله ای تا او نداشت. دهقان فداکار، پترس و حتی لحظه ای حسین فهمیده در ذهنش مجسم شدند. لحظه ای فکر کرد که شاید با نجاتش دلش را به دست آورد و بعد از این همه سال خواستگاریش را قبول کند. منتظر بود تا لحظه ی آخر بشود و بدود و او را ناگهان بگیرد و به سمت دیگر خیابان بپرد و در حالی که هر دو گوشه ی خیابان خاک آلود افتاده اند یا شاید او بیهوش شده است متوجه ش شود و دلش نرم شود. با خودش فکر می کرد که الان پدر و مادرش ایستاده اند و پسر همسایه را به خاطر این کار بزرگ تحسین می کنند و می گویند که جان دخترشان را مدیون او هستند. یا خودش شب عقد را تصور کرد که عروس خانم با اجازه ی بزرگتر ها بله می گوید. با خودش ...
بووووووووووق
.....
صدای بوق ممتد او را از افکار بیرون کشید
. پلک هایش را به هم زد. پراید بوق زد و دختر همسایه با سرعت عقب پرید. پراید به سختی فرمان را چرخاند و از کنار او گذشت. پسرک دستش را بر روی قلبش گذاشت. به شدت می تپید. تپشش را زیر دستش احساس می کرد. به روبرو خیره شده بود. دخترک هنوز به پراید که با سرعت دور می شد خیره مانده بود و دستش را بر روی قلبش گذاشته بود و بند کیفش روی آرنجش افتاده بود. ناگهان سرش را برگرداند. پسرک را دید. لحظه ای ساکت ماند و ناگهان لبخند زد و لحظه ای بعد، انگار پسرک را نشناخته باشد راهش را کج کرد و در امتداد شمشاد های کنار خیابان به راه افتاد.
پسرک بند کیف را از روی آرنجش برداشت و بر روی شانه اش انداخت
. نفس عمیقی کشید و به چراغ قرمز خیره شد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 12:19  توسط حامد
|

به نام خدا
نهم ربیع الاول، سالروز شروع امامت امام زمان ( عج ) بر همه ی شیعیان جهان مبارک باد.
اللهم عجل لولیک الفرج
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 11:55  توسط حامد
|
به نام خدا
سررسیدم رو ورق می زدم. رسیدم به جمعه. شهادت امام حسن عسکری علیه السلام. یاد اون خونه ای افتادم که چند روز پیش خرابش کردن. خونه ای که حتما خیلی دوستش دارین. امروز عصر دلم بیشتر از جمعه های دیگه گرفته
. خیلی بیشتر.
یه چیزی رو می دونین. به نظر من الان بیشتر آدمای دنیا این رو فهمیدن که بدون وجود خدا دنیا به هم می ریزه. بیشتر مردم دنیا این رو درک می کنن که اگه یه خدایی٬ یا حداقل یه قدرت مافوق همه بالای سر دنیا نباشه دیگه سنگ روی سنگ بند نمی شه. ولی یه چیز دیگه هم هست که شاید الان حس نکنن ولی چند سال دیگه حتما می فهمن و اون هم این که حکومت دنیا هم اگه دست یک آدم معصوم نباشه هیچ وقت عدالت توی دنیا برقرار نمی شه. شاید به خاطر همین باشه که همه ی ادیان برای خودشون یه منجی دارن. همه یه جورایی منتظرن که یک کسی بیاد و اون ها رو از ظلم و ستم نجات بده
.
چند وقت پیش یه حدیث خیلی جالب خوندم که همین رو می گفت. می گفت همه ی کسانی که فکر می کنن می تونن بشر رو نجات بدن حکومت رو به دست میارن و مدتی حکومت می کنن ولی در آخر به این نتیجه می رسند که نمی تونن. من این طور فهمیدم که حتی ممکنه بعضی هاشون در نظر خودشون فکر کنن که خیرخواه بشر هم هستند و می خوان واقعا دنیا رو نجات بدن ولی نمی تونن
.
با وضعیتی که الان توی دنیا داره ایجاد می شه من مطمئنم که تا چند وقت دیگه مردم به این نتیجه خواهند رسید و نه فقط به اندازه ی یک لیوان آب٬ که به اندازه ی آب حیات به وجود شما احساس نیاز می کنن و اون وقته که طبق پیش بینی پدرانتون٬ شما میاین
.
امروز یکی از چیزهایی که خیلی فکرم رو به خودش مشغول کرده و البته خیلی هم باعث شده خجالت بکشم اینه که می بینم از هر طرف می رم آخرش یه جایی به شما می رسم. احساس می کنم شما بالای سرم ایستادید و هر وقت من اشتباه می کنم یه چیزی رو سر راه من قرار می دید که متوجه شما بشم و برگردم ولی من
...
شهادت پدرتون رو تسلیت می گم و امیدوارم به زودی بیایید
.
دعا کنید که من و دوستای یکی مثل من٬ تا اومدن شما جاری باشیم
السلام علیک یا ابا صالح المهدی
+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 17:16  توسط حامد
|

به نام خدا
یادم میاد بین دوستام هر وقت یکی می خواست بره و وبلاگش رو تعطیل کنه، میومد و یه متن خداحافظی می نوشت و دوستاش رو یکی یکی اسم می برد و از اون ها تشکر می کرد و لینک اون هایی رو که بیشتر دوست داشت توی مطلب آخر می گذاشت و می رفت
. این چیز ها توی ذهنم بود تا این که خودم یه روز دیدم دیگه نمی شه ادامه داد. دیدم با وضعیتی که پیش اومده بهتره که حرفهای ناگفته، ناگفته بمونن. با خودم گفتم منم یکی مثل همه ی اون هایی که رفتند. گفتم منم مثل بقیه، یه متن خداحافظی می نویسم و میرم. ولی ...
ولی دیدم نمی شه
. یعنی به قول یکی از دوستای یکی مثل من، دیگه رابطه ی یکی مثل من با دوستاش طوری شده بود که نمی شد به اش بگی دوستی در فضای مجازی. دیگه انگار نمی شد به همین راحتی خداحافظی کرد و رفت. دیگه انگار علاقه به دوستام ریشه دوونده بود و نمی شد قطعش کرد. نه می شد رفت، نه می شد موند...
تا این که بالاخره تصمیم گرفتم برای مدتی برم
. گفتم برای مدتی می رم تا شاید باران رحمتی یا شاید چشمه ی جوشانی دوباره یکی مثل من رو به جریان بیندازه. گفتم میرم ولی مطمئن بودم که دوباره یه روزی بر می گردم و دوباره می نویسم. یعنی می دونستم که مجبورم یه روز برگردم.
و رفتم
...
رفتم ولی شاید روزی چندین بار بر می گشتم و پیام ها رو می خوندم
. خوندن پیام ها این بار خیلی مشکل شده بود. وقتی داری آخرین نامه ی دوستت رو می خونی و نمی تونی جوابش رو بدی خیلی سخت می گذره. اوضاع به همین وضعیت گذشت تا روز هشتم فروردین...
هشتم فروردین تولدم بود
. بیست و یک سال گذشت و سال بیست و دو هجری عمر من شروع شد. دو سه نفر از دوستای یکی مثل من خبر داشتند که چه خبره و پیام تبریک فرستاده بودند. ساعت سه بعد از ظهر، تحویل سال بود. برای من شاید یکی از مهم ترین لحظه های زندگی بود. مونده بودم کجا برم. تصمیم گرفتم مثل خیلی وقت های دیگه برم کوه صفه. گفتم می رم اون جا شاید باران رحمتی یا چشمه ی جوشانی...
سر راه رفتم کافی نت
. نمی دونم چی شد که سر از اون جا در آوردم ولی هر چه بود،لحظه ی تحویل سال، در حالی که هنوز سر و روی شهر از بارانی که صبح اومده بود خیس بود و هنوز آفتاب به پررنگی همیشگی نرسیده بود، چشمه ی یکی مثل من جوشش دوباره یافت...
سال خوبی داشته باشید و جاری باشید...
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 22:26  توسط حامد
|