تقریبا می شه گفت به این نتیجه رسیدم که یکی مثل من باید در همین جا متوقف بشه. خب حرف که خیلی می شه زد. ولی گذاشتم حرفا رو برای خونه ی جدید. نگران نباشید این بار "یکی مثل من" که نه ... "من" می خوام وبلاگ بنویسم.
لینک وبلاگ جدید یکی مثل من :
امروز یه کلاس آموزش وبلاگ نویسی توی مدرسه برگزار شده بود که باعث شد با چند تا وبلاگ جدید آشنا بشم. وقتی چند تا از وبلاگ نویسی های حرفه ای یا شاید نیمه حرفه ای رو دیدم یه مقداری نظرم در مورد روش وبلاگ نوشتن عوض شد. یعنی گویا سبک وبلاگ نویس های حرفه ای یه کم تفاوت داره که اگه این لینک هایی که براتون می ذارم یه سری بزنین تا حدی متوجه می شین:
خوابگرد ( آمار وبلاگ رو یه نگاه بندازین ) البته ممکنه بگین این که سایته ولی وبلاگ رو از روی آدرس تشخیص نمی دن بلکه سبک نوشتن و ادبیات و قالب اونه که تعیین می کنه آیا این وبلاگ هست یا نه.
یادداشت های نیک آهنگ کوثر : خب نیک آهنگ رو که می شناسین. حتما کاریکاتور هاش رو دیدین.
زمان بی کرانه ... ایران جاودانه... اکرنه : ایشون هم مدیر پرشین بلاگه که اگه قرار باشه ایشون وبلاگ نویس درست و حسابی نباشه پس کی باشه؟!
خاطرات و روزنوشت های یک آسمانی : البته این تحت یک سایت خصوصیه که همون طور که گفتم به خاطر سبک نوشتن و قالب و فضاش وبلاگ محسوب می شه.
حضور خلوت انس : این وبلاگ هم نوشته های عباس معروفی است که حتما می دونین داستان نویس هستش.
4 دیواری : این وبلاگ هم وبلاگ جالبیه.
و خلاصه وبلاگهای زیاد دیگری هم هستند که البته سعی می کنم در لینک های روزانه اضافه شون کنم. شما هم حتما با دیدن این سبک وبلاگ ها با من هم نظر خواهید شد که وبلاگ نویسی کمی با آن چه که ما به آن می پردازیم تفاوت دارد. البته با همه ی این حرفا هر کس نظر و سلیقه ی خودش را دارد.
جاری باشید...
سعی دارم توی این چند وقته سبک نوشتن رو یه کمی تغییر بدم. تولد دوباره ی "یکی مثل من"
جاری باشید...
گاهی وقت ها که سرت شلوغه یا این که عجله داری، اگه یکی پیدا بشه و بخواد یه مطلبی رو بهت تفهیم کنه یا این که مثلا نکته ای رو یادت بیاره و خیلی هم روی حرفش پافشاری کنه چه حسی بهت دست می ده؟!
خب ممکنه خیلی وقت ها از دستش عصبانی بشی یا این که مثلا بگی باشه برای بعدا یا این که حداقل به حرفش گوش نمی دی. ولی اگه اون کسی که می خواد اون نکته رو بهت گوش زد کنه خدا باشه چی؟
امشب ساعت هشت وعده داشتم و خیلی دیرم شده بود. اعصابم خیلی خرد بود تاکسی هم گیر نمی اومد و بعد از کلی وقت هم که بالاخره یه ماشین درب و داغون پیدا شد اون قدر آروم می رفت که داشتم دیوانه می شدم. و حالا ترافیک خیابون هم شده بود قوز بالای قوز. مدام به ساعتم نگاه می کردم و خدا خدا می کردم که اون بنده ی خدایی که باهاش وعده کردم زود تر از من نرسه.
کنار دستم یه خانمی نشسته بود. شاید سی سال داشت. یه بچه ی کوچولو هم داشت که روی زانوهاش نشسته بود. فکر کنم بچهه هنوز مدرسه نمی رفت. شش سالش نمی شد. اما همین بچه ی شش ساله درسی به من داد که حالا حالا ها از یاد نمی برمش.
توی این هفت هشت دقیقه این مسیر کوتاه اون قدر این بچه قربون صدقه ی مادرش رفت که دلم برای این بچه ی مهربون ضعف رفت. جالبی کار این جاست که اصلا بچه گونه حرف نمی زد. حرفای لوس و این مدلی هم نبود. مثل یه بچه ی فهمیده که قدر مادرش رو می دونه با مادرش حرف می زد.اولش گفتم خب خیلی از بچه های دیگه هم همین کار رو می کنن ولی کم کم احساس کردم فرق می کنه. یعنی واقعا هم فرق داشت. هنوز پیاده نشده بودم که بچهه دست مادرش رو گرفت و به مادرش گفت :
" مادر ! اون قدر دوستت دارم که دلم می خواد دستت رو ببوسم."
و دست مادرش رو بوسید. مادرش یه لحظه که متوجه ما شد انگار خجالت کشیده باشه چادرش رو یه کم محکم تر گرفت که صورتش پیدا نباشه. این بچه ی کوچیک اون قدر این جمله رو مردونه گفت که من از خودم خجالت کشیدم. کاری که من تازه توی سن ۱۷ سالگی تونسته بودم انجام بدم اون هم با کلی ادا و اصول این بچه ی کوچولو داشت خیلی راحت و مردونه توی سنی که هیچ کس ازش انتظار نداره انجام می داد. از هیکل گنده ی خودم جلوی این پسر بچه ی معصوم خیلی خجالت کشیدم. احساس کردم خیلی مردتر از منه.
احساس کردم خدا داره می زنه پس کله م و می گه : "ببین. نصف تو هم نیست. از سنت و این ریش سبیلت خجالت نمی کشی؟ یاد مادرت هستی؟ این قدر به ش احترام می ذاری؟..."
حالا از همه ی این حرفا که بگذریم. بین خودمون... تا حالا دست مادرت رو بوسیدی؟ نه؟ یه یا علی بگو و تصمیم بگیر. آره خجالت نداره. این که تا حالا نبوسیدی خجالت داره. ماااااادرته!!!
حله؟ تموم؟ آ ... قربون اون معرفتت. جاری باشی....